Archive for تیر, ۱۳۸۸

چگونه سایت های اجتماعی (Social Media) به بیزینس من کمک کردند؟

پنجشنبه, تیر ۲۵م, ۱۳۸۸

از مدتها قبل برای توسعه فروش و صادرات محصولات شرکت، تصمیم به درج آگهی در روزنامه های کشورهای منطقه گرفتیم. تعدادی کشور را به عنوان کشور هدف انتخاب کردیم و قرار شد برای درج آگهی در پرتیراژترین روزنامه این کشورها، ابتدا یک نسخه از روزنامه را به دست بیاوریم و با تعیین اندازه و نوع طرح آگهی وارد مرحله درج آگهی شویم.

کشورهای هدف عبارت بودند از: عراق، گرجستان، تاجیکستان، قزاقستان

مشکل اساسی که پیش رویم وجود داشت به دست آوردن فرم کاغذی روزنامه بود. ابتدا به فکرم رسید در فیس بوک کاربران عراقی پیغامی بگذارم و از آنها در قبال پرداخت همه هزینه های روزنامه و حتی حق الزحمه خرید و ارسال آن درخواست کمک کنم. اما متاسفانه به دلیل نا آشناییم به زبان عربی و درج مطلب فقط به صورت انگلیسی نتوانستم به مقصود برسم و عملاً ناکام ماندم. تماس با سفارت ایران در بغداد و بالعکس، رایزن بازرگانی ایران و بغداد، وزارت امور خارجه عراق، تماس با سردبیر روزنامه الصباح به عنوان پرتیراژترین روزنامه عراق (به علت آشنا نبودن به زبان انگلیسی) و… افاقه ای نکرد و کمکی در دریافت روزنامه نکرد. البته دفتر رایزنی ایران در بغداد اطلاعاتی را در رابطه با هزینه درج آگهی در این روزنامه ارائه نمود که جای تشکر دارد.

لوگوی فیس بوک
حتماً به فکرتان میرسد که چرا نسخه PDF روزنامه را امتحان نکردم. که البته این کار را نیز انجام دادم و اتفاقاً روزنامه الصباح نسخه PDF روزنامه خود را نیز ارائه میکند. اما مشکلی که وجود دارد آن است که صفحه آگهی ها را در فایل های پی دی اف خود نمیگنجاند و عملاً بی فایده می نمود.

بالاخره دست به دامن زوار و مسافرانی که قصد مسافرت به عراق داشتند شدیم و به سفارش دوستی که در اداره فرهنگ و ارشاد استان اردبیل مشغول به فعالیت است، قول خرید روزنامه از عراق توسط یکی از دوستان مطبوعاتی ایشان که اتفاقاً قصد سفر به عراق را داشت، داده شد. و نهایتاً بعد از حدود ۱۵ روز به لطف این دوستان روزنامه به دستم رسید.

اما برای کشورهای آسیای میانه که در بالا گفته شد چه میکردم؟ چگونه باید این روزنامه ها را به دست میاوردم؟ حال این که این کشورها مسافران زیارتی ندارند. سازمان های فوق هم کمکی نکردند. تاجیکستان کشوریست که فارسی، تاجیک و روسی در آن صحبت میشود. امیدوار بودم که فارسی بودن این کشور کمکی بکند که نکرد. با جستجو و مطالعه درباره مطبوعات این کشور متوجه شدم که پرتیراژترین روزنامه این کشور “جمهوریت” نام دارد که دولتیست و تیراژی حدود ۱۴۰۰۰! عدد دارد که سه بار در هفته منتشر میشود. نه سایتی و نه اطلاعات تماسی که بشود از طریق آن درخواست خرید روزنامه را داد.

گرجستان و قزاقستان هم جای خود دارند که زبان قزاقی و روسی هم مشکلات عمده من برای عدم موفقیتم بودند.

اما راه حلی که به ذهنم رسید چه بود؟ بله استفاده از سایتی اجتماعی که هم فارسی زبان باشد و هم فارسی زبان های سراسر دنیا را عضو کند. چیزی مثل فیس بوک. سایت کلوب. جامعه مجازی ایرانیان. از این سایت فقط برای دسترسی به دوستان ایرانی که میشناسم استفاده میکردم. اما اینبار بهترین راه برای راه گشایی گره بیزینسی استفاده میکنم.
لوگوی کلوب
با جستجو در میان اعضایی که در کشورهای مقصد زندگی میکردند، به تعدادی از آنها ایمیل فرستادم و درخواستم را مطرح کردم. دوستانی که ایمیل خود را به صورت دوره ای چک میکردند جواب ایمیلم را با اطلاعاتی بسیار مفید باعث حل این مشکل شدند. حال باید برای درج آگهی در این روزنامه ها اقدام کنیم.

سفرنامه چین – ورود به چین

جمعه, تیر ۵م, ۱۳۸۸

اولین سفر برون مرزی خودم رو در حالی آغاز کردم که هنوز به خدمت سربازی نرفته بودم و برای گرفتن پاسپورت و ویزا کلی دوندگی کرده بودم. تا وقتی که سوار هواپیما نشده بودم و هواپیما بلند نشده بود هنوز باورم نمیشد که اون همه دوندگی بالاخره سرانجام داشته باشه و یکی از مهمترین اتفاقات دوران جوانیم بیافته.

شکر خدا مشکلی پیش نیامد و ما داخل هواپیمای چینی شرکت CZ  شدیم. داخل هواپیما که میشوی، چون پرواز برای یک شرکت خارجی ست، دیگر از قانون و مقررات اجتماعی ایران خارج میشوی و مهمان داران به سبک و سنت چینی ها خوش آمد میگویند و به طرف صندلی راهنمایی میکنند. چون در کل اولین باری بود که سوار هواپیما میشدم نمتوانستم رفتار مهماندارها و کیفیت برخورد و خدمات شرکت را با نمونه های مشابه داخلی مقایسه کنم و از مزیت ها و معایب آن بگویم. لاجرم هر چه پیش آید خوش آید را سرلوحه کارم قرار دادم و سعی کردم در اولین سفر هوایی خودم باشم و از پیشامدها استقبال کنم.

پرواز ما به مقصد گوانگجو راس ساعت ۱۱:۳۰ شب بود. قرار بود ابتدا توقفی در ئورومچی (Ürümqi)، شهری در شمال غرب چین که هم مرز با روسیه و افغانستان است، داشته باشیم. سپس از آنجا با پروازی دیگر به سمت گوانگجو واقع در جنوب چین رهسپار شویم.

در طول سفر غذا و نوشیدنی به کرات سرو میشد. غذایی که به عنوان شام سرو شد برنج، مقداری گوشت، سالاد، نان  و نوشیدنی بود. تنها به خاطر ترکیبی که خورشت با برنج داشت و کمی هم بوی نا مطبوعی میداد از خوردن آن منصرف شدم و به نان و سالاد اکتفا کردم. اصلاً اهل بی خودی ایراد گرفتن نیستم، اما بوی خورشت همراه برنج واقعاً برایم قابل تحمل نبود.

چین در شرق ایران قرار دارد و با ایران تفاوت زمانی ۳:۳۰ دارد. یعنی به محض ورود به چین، ساعت های ما ۳ ساعت و ۳۰ دقیقه به جلو برده میشد. این تفاوت زمانی در بدو ورود ما به چین باعث بروز کم خوابی شد. دقیقاً سه ساعت و نیم شب را از دست میدادیم. فاصله تهران تا ئورومچی با هواپیما حدوداً ۴ ساعت و نیم است. زمانیکه به ئورومچی رسیدیم اما صبح بود و ساعت ۷:۳۰٫  پرواز بعدی مان ۹:۳۰ بود.

حدود یک ساعت و نیم را داخل هواپیما قرنطینه بودیم. ابتدا باید تست آنفولانزای خوکی میدادیم. آقایی با روپوش سفید و ماسک به دهان، که نشان میداد پزشک است با یک وسیله کوچک نوری قرمز رنگ را به پیشانی تک تک مسافران می تاباند و روی صفحه نمایش کوچک آن را میخواند. ظاهرا تب سنج بود و دمای بالای بدن نیز یکی از علائم بیماری آنفولانزای خوکی را نشان میداد. خلاصه بعد از ساعتی انتظار درون هواپیما، بالاخره اجازه خروج صادر شد. بر خلاف تصور ما که دیگر همه چیز تمام شده، این تازه اول راه بوده و آزمایشات بعدی دست کمی از آن نداشت.
به محض ورود به فرودگاه، با صف طویلی روبرو شدیم که به وسیله دستگاهی که با گرفتن چشم جلوی آن تست تشخیص بیماری انجام میداد، تک تک آزمایش میشدند.

پس از انجام آزمایش ها، نوبت به بررسی ویزا و ارائه arrival note میرسید. به علت حضور ایرانیان که توسط تور برای حضور در نمایشگاه آمده بودند، شلوغی مضاعفی بوجود آمده بود که باعث کج خلقی و بد رفتاری ماموران انتظامی فرودگاه با مسافران میشد، که برای خود من استرس زیادی بوجود آورده بود. از طرفی طبق شنیده ها، احتمال ایجاد دردسر برای ویزای گروهی هم مزید بر علت بود، البته در طول سفر دوازده روزه مان با هیچ مشکلی در رابطه با ویزای گروهی برخورد نکردیم.

بعد از بررسی پاسپورت ها و ویزا، برچسبی بر روی لباسهایمان چسباندند که نشانگر مسافران گوانگجو برای ترنسفر سریعتر بود. از همان برچسب هایی که روی پرتقال های تامسون میزنند. با اشاره به این موضوع، که سوژه خنده ای برای ما شده بود، کمی از استرس ها و ناراحتی های ناشی از برخورد نامناسب ماموران فرودگاه، کم شد.

چمدان ها را که تحویل گرفتیم، نوبت به بازرسی مجدد برای رسیدن به پرواز گوانگجو رسید. همه نگرانی های من این بود که مبادا دستگاه های DVD پلیر و ویدیو پروژکتورهایی که برای استفاده در غرفه به همراه آورده بودیم مورد ایراد باشد و به دردسر بخوریم. پس از بررسی با x-ray چمدان های ما توقیف شدند و باید همه وسایل را بیرون میریختیم تا بررسی شود. وقتی ساک و چمدان دوستان را بازرسی میکردند، تنها مواد خوراکی بود که توقیف شد: کنسرو ماهی، کنسرو گوشت و پنیر. خانمی که چمدانها را بررسی میکرد، چنان با اکراه این کنسروها را از خود دور میکرد که انگار از روی قوطی کنسرو قرار است بیماری منتقل شود. دوستان ما شنیده بودند که در چین غذا خوردن به سبک همان تصور همگانی خرچنگ – قورباغه است و باید با خود کنسرو بیاورند، که البته کنسروهای از نوع گوشتی را مانع شدند.
به هر طریق به واسطه ترنسفرهای فرودگاه، توانستیم به موقع به پرواز گوانگجو برسیم و با خستگی ناشی از کم خوابی و استرس مسائل پیش آمده به سمت گوانگجو حرکت کنیم.