Archive for اسفند, ۱۳۸۸

یک ماموریت، یک ملاقات، یک تجربه مفید

جمعه, اسفند ۲۱م, ۱۳۸۸

دو روز تعطیلی فرصتی بسیار خوبی رو برام فراهم کرد تا بتونم فارغ از دغدغه های پادگان، یک سفر کاری موفق به تهران داشته باشم. ملاقات با دو مشتری بلاروسی که حدود ۷ ماه بود با هم مکاتبه میکردیم تا مگر بر سر فروش دستگاهی به توافق برسیم. اکنون بعد از ۷ ماه موفق شدیم یک ملاقات دو روزه با هم داشته باشیم و صحبت های نهایی رو با موفقیت انجام بدیم.
آقایی که مدیر شرکت خریدار بود آدمی بسیار منضبط و در عین حال جالبی بود. قبل از آمدنشان درخواست مترجم روسی کرده بودند که البته نشد فراهم کنیم. اما ایشان به صورت دست و پا شکسته و هر از گاهی با زبان اشاره و نگاهی گذرا به لغت نامه انگلیسی روسی، بحث ها را ادامه میدادند و در رساندن مفهوم و منظورشان نسبتاً موفق بودند.

تهران - دربند

یکی از نکاتی که در رابطه با این فرد در این ملاقات نسبتاً کوتاه یاد گرفتم، جدیت تمام و ریزبینی در کارها بود. درباره جزئیات بند بند قرارداد مکاتبات طولانی انجام داده بودیم و در عین حال برای اطمینان خاطر از تایید آنها از طرف ما، مجدداً سوالات خود را مطرح میکرد. حتی وقتی برای خوردن غذا، یا خرید سوقاتی بیرون میرفتیم، با کنجکاوی تمام در مورد هر چیزی که به ذهنش عجیب میآمد سوال میکرد. مقداری ادویه، مقداری آجیل که اغلب سر سفره ایرانی یافت میشود، حتی نحوه استفاده از زرشک در غذا میپرسید. دست آخر هم مقداری از هر کدام خریداری کرد تا به عنوان سوقات به بلاروس ببرد.

از لحاظ اصول تجارت و سفرهای بیزنسی هم آدم نسبتاً آگاهی بود. به عنوان هدیه چند کتاب درمورد شهر «گمل»، در بلاروس، آورده بود چند بسته شکلات که مخصوص آنجا بود.

وقتی در حال گپ دوستانه به او تعارف کردیم که کمی وقت برای تفریح بگذاریم گفت نه! ترجیح میدهم همه این تفریحات را بعد از امضای قراردادمان انجام دهم. و همین کار را هم انجام داد. بعد از امضای قرارداد مصرانه از ما میخواست که جاهای دیدنی تهران را نشانش بدهیم.

اندر احوالات فعلی من در حین خدمت و کار

جمعه, اسفند ۲۱م, ۱۳۸۸

دو ماه آموزشی رو در حالی به پایان رسوندم که توی این دو ماه چند تا فرصت خیلی خوب رو سوزوندم. یک فرصت سفر بیزینسی به خارج از ایران، ملاقات با دو سرمایه گذار آلمانی، و دست آخر ملاقات با مشتری اندونزیایی که ۵ ماه بود روش کار کرده بودم تا برای فروش دستگاهی به ایران بکشونموش و بتونم این فروش رو با موفقیت به پایان برسونم. هر چند این کار انجام گرفت، اما نشد توی این سفر همراهشون باشم.
دوره دو ماهه آموزش سربازی هم سپری شد. محیط نظامی و زندگی دسته جمعی در آسایشگاه های پادگان از نقاط خیلی زیادی قابل بحثه و از هر روزش میشه کلی مطلب نوشت که از حوصله این پست خارجه. فقط در همین حد بگم که با خیلی از افرادی که اونجا آشنا شدم، شاید تا آخر عمر در ارتباط باشم. آدم هایی از همه جنس. از همه طبقات و رنگارنگ از نقاط مختلف ایران زمین.
الان اومدم سراب. ۷۲ کیلومتری اردبیل. شدم مسئول تایپ نامه های یکی از ارکان. مجبورم هر روز رفت و آمد کنم. منی که تا چند ماه پیش به زور ساعت ۸ صبح بیدار میشدم تا برم سر کارم، الان ساعت ۵ صبح از خواب بیدار میشم و برای این که به سرویس برسم حتی ۱ دقیقه رو هم روی تخت دراز نمیکشم که مبادا دیر به پادگان برسم. بعد از ظهرها هم ساعت ۱۲:۴۵ دقیقه سوار سرویسم و ساعت ۲:۳۰ خونه. ناهاری میخورم و ۳ بعد از ظهر میرم سر کار. شکر خدا هنوز کارم رو دارم. به خاطر مساعدت مدیریت شرکت، از ساعت ۳ به بعد تا ساعت ۹ شب هم سر کارم هستم. قبول دارم که اون راندمان قبل از خدمت رو که از صبح سر کار میومدم رو شاید نداشته باشم، اما سعی میکنم از تمام توانم برای بهتر کردن شرایط و انجام وظایفم استفاده کنم تا این یک سال بگذره.