اندر احوالات فعلی من در حین خدمت و کار
دو ماه آموزشی رو در حالی به پایان رسوندم که توی این دو ماه چند تا فرصت خیلی خوب رو سوزوندم. یک فرصت سفر بیزینسی به خارج از ایران، ملاقات با دو سرمایه گذار آلمانی، و دست آخر ملاقات با مشتری اندونزیایی که ۵ ماه بود روش کار کرده بودم تا برای فروش دستگاهی به ایران بکشونموش و بتونم این فروش رو با موفقیت به پایان برسونم. هر چند این کار انجام گرفت، اما نشد توی این سفر همراهشون باشم.
دوره دو ماهه آموزش سربازی هم سپری شد. محیط نظامی و زندگی دسته جمعی در آسایشگاه های پادگان از نقاط خیلی زیادی قابل بحثه و از هر روزش میشه کلی مطلب نوشت که از حوصله این پست خارجه. فقط در همین حد بگم که با خیلی از افرادی که اونجا آشنا شدم، شاید تا آخر عمر در ارتباط باشم. آدم هایی از همه جنس. از همه طبقات و رنگارنگ از نقاط مختلف ایران زمین.
الان اومدم سراب. ۷۲ کیلومتری اردبیل. شدم مسئول تایپ نامه های یکی از ارکان. مجبورم هر روز رفت و آمد کنم. منی که تا چند ماه پیش به زور ساعت ۸ صبح بیدار میشدم تا برم سر کارم، الان ساعت ۵ صبح از خواب بیدار میشم و برای این که به سرویس برسم حتی ۱ دقیقه رو هم روی تخت دراز نمیکشم که مبادا دیر به پادگان برسم. بعد از ظهرها هم ساعت ۱۲:۴۵ دقیقه سوار سرویسم و ساعت ۲:۳۰ خونه. ناهاری میخورم و ۳ بعد از ظهر میرم سر کار. شکر خدا هنوز کارم رو دارم. به خاطر مساعدت مدیریت شرکت، از ساعت ۳ به بعد تا ساعت ۹ شب هم سر کارم هستم. قبول دارم که اون راندمان قبل از خدمت رو که از صبح سر کار میومدم رو شاید نداشته باشم، اما سعی میکنم از تمام توانم برای بهتر کردن شرایط و انجام وظایفم استفاده کنم تا این یک سال بگذره.